شمارهٔ ۱۲۳

از دلم هیچ خبر نیست ندانم که کجاست

هر کجا هست چه آید ز چنان دل که مراست

در خمِ زلفِ بتی مانده باشد محبوس

هم مگر بادِ صبا زو خبری آرد راست

اعتمادی نبود بر دلِ هر جاییِ من

راست گویم که دل غافلِ نا پا برجاست

گر به انصاف رود داوریِ دیده و دل

گنه دیدهء شوخ است که دل قیدِ بلاست