شمارهٔ ۱۳۰
دل ببردی و قیامت ز وجودم برخاست
دل بری دل ندهی باز چنین ناید راست
عقل و هوش و دل و دین بردی و جان در خطرست
هیچ ناداده به من جمله ز من نتوان خاست
عشق تو خانه بسیار کسان کرد خراب
گر طفیل دگران باشم گوباش رواست
شرط آن است که با من نکنی بیدادی
دادِ من گر بدهی در خمِ آن زلفِ دو تاست