شمارهٔ ۱۳۱

یار باریک میان تا ز کنارم برخاست

رستخیز از دل بی صبر و قرارم برخاست

چند گریم که ز طوفان دو چشمم هر دم

موج خوناب دل از بحر کنارم برخاست

واعظی بر سر منبر ز قیامت می گفت

آه من حُبّکَ آه از دل زارم برخاست

هیبتش صاعقه در خرمن جانم انداخت

عَلَم عافیت از جسم نزارم برخاست