شمارهٔ ۱۳۲

سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاست

سرو سیمین بر ما از چمن جان برخاست

این چه روی است که از گوشه برقع بنمود

که قیامت ز نهاد من حیران برخاست

خط سبزش نگرید آمده در گرد لبش

اینک آن خضر که از چشمه حیوان برخاست

در میان آمد و بنشست و چو بیرون شد باز

این همه فتنه از آن سرو خرامان برخاست