شمارهٔ ۱۴۳

آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاست

بَلَغ السیل چه تدبیر کنم این چه بلاست

آتش عشق به هر بیشه که در می¬افتد

پیش او سنگ و گیا هر دو روان است و رواست

گرد بر دامن هر سوخته کز عشق نشست

رستخیز آمد و طوفان ملامت برخاست

غم مستغرق دریا نخورد بر ساحل

از کسی پرس که هم بستر خوابش دریاست