شمارهٔ ۱۴۷
می خور که بر اصحاب خرابات حلال است
گو زهر خور آن کس که بر او نوش وبال است
زان باده که گویی دمش از بوی بهشت است
گر نیز به دوزخ بروم توبه محال است
بسیار بکوشید خَضر تا که بدانست
آخر که حیاتش هم از این آب زلال است
از صحبت یاران دل افروز به نوروز
غایب نتوان بود که هنگام وصال است