شمارهٔ ۱۵۹

می بیارید که می داروی درد حکماست

مکشیدش که نیاید مدهیدش که نخواست

می به تکلیف نباید به کسی داد به زور

جز به مخمور و به این قاعده تکلیف رواست

می به نزدیک بهائم چه بها ارزد هیچ

برو از زنده دلان پرس که جان را چه بهاست

دائم از ماهِ قدح در عرقِ تشویرست

چشمه ی نیّر خورشید که در عین ضیاست