شمارهٔ ۱۷۳

روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان است

روزگارم چو سر زلف پریشانش از آن است

در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد

قصه ی ما و برانیم که از خلق نهان است

هم چنان بر عقب روی نکو می رود م دل

گر همی خواهد وگرنه چه کند موی کشان است

آدمی را نبود چاره ز یاری متناسب

وانکه بی اهل دلی می گذراند حیوان است