شمارهٔ ۱۷۷
ما را به روی دوست شب تیره روشن است
خود زلف و روی او شب و روزی معیّن است
در شب گر آفتاب نبینند پس چرا
بر روز روشنش شب تاری مبیّن است
در آرزوی آن که ببینم خیال او
شخصم چو رشته یی که در آید به سوزن است
روشن ز ماه تابه ی خورشید طلعتش
این سقف تا به خانه که کیوانش روزن است