شمارهٔ ۱۸۱

نتیجه ای که زافکار نیم جان من است

وبال چشم و دماغ و تن و توان من است

به روزنامه ی سودای من چنین منگر

مداد او همه از مغز استخوان من است

روانیِ سخن از سرعت تفکّر نیست

که قطره قطره ی خون از رگ روان من است

عذوبت سخن ازآب سیل چشمم خاست

مداد سوخته از خامه ی روان من است