شمارهٔ ۱۸۶

دلی کآن دل به نور نفس بیناست

نظر گاهش رخ معشوقه ی ماست

ره ما دیر شد آمد ولیکن

در این ره مرد عاشق بی سر و پاست

نخست از خود تبرا کرده باشد

چو اصل عشق ورزیدن تبراست

ز خود فانی شود تا هست گردد

چو بی خود شد حجاب از راه برخاست