شمارهٔ ۱۹۱

شب هجران تباه اندر تباه است

جهان برچشمِ من چون شب سیاه است

چه می گویم سوادچشمم آخر

چنین روشن نه زان رویِ چو ماه است

نبودم یک نفس از دوست خالی

وگر بودم خدابر من گواه است

چنانم هر چه فرمایی چنانم

چه گوید بنده حاکم پادشاه است