شمارهٔ ۲۰۷

گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دست

کار ما با نفس محرم عشق افتاده ست

یار باید که حجاب من بی دل نشود

دایم از صحبت نامحرمم این فریادست

بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقم

اگر انصاف ز من می طلبی بی دادست

یک نفس بیش ندارد چه کند صاحب وقت

هر چه دیگر همه حشوست و خیال آبادست