شمارهٔ ۲۰۸
دستم نمی دهد که بدارم ز یار دست
او پای درکشید و مرا کرد پای بست
سوزش به دل برآمد و راه نفس گرفت
عشقش ز در درآمد و در کنج جان نشست
در عشق رازپوشم و معشوق پرده سوز
در هجر ناشکیبم و دل بر جفاپرست
گر ناسزاش دانم و گویم که هست نیست
ور بی وفاش خوانم و گویم که نیست هست