شمارهٔ ۲۱۶
من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست
هرگز نرفتمی ز پی بی دلان مست
تا دل به دست بود ز دستم نرفت کار
واکنون که دل ز دست بدادم شدم ز دست
برخاست از سر همه اکوان کفرو دین
هرشیردل که بر سر کوی بلا نشست
نازک دلان بمانده در تیه حیرت اند
تا برکه راه بازگشادندو بر که بست