شمارهٔ ۲۱۹
گر از دل باز گویم بیقرار است
وگر از دیده خونش در کنارست
اگر عقل است سودای دماغ است
وگر خاطر پریشان روزگارست
نه روزم جز قلم کس همزبان است
نه شب الّا خیالم راز دارست
مگر هم سایه بامن همنشین است
مگرهم ناله با من سازگارست
گر از دل باز گویم بیقرار است
وگر از دیده خونش در کنارست
اگر عقل است سودای دماغ است
وگر خاطر پریشان روزگارست
نه روزم جز قلم کس همزبان است
نه شب الّا خیالم راز دارست
مگر هم سایه بامن همنشین است
مگرهم ناله با من سازگارست