شمارهٔ ۲۲۹

چه عیش‌ها دگر اصحاب را کزین سفرست

مگر مرا که وجود از حیات بی‌خبر است

نه یار با من و نه دل زهی دو دیدهٔ سخت

که با چنین سر و کارم عزیمت سفرست

من از جهان و جگرگوشه‌ای و غایب از او

وجود با من و دل پیش گوشهٔ جگرست

نه حاصلی و نه تکلیفی و نه مصلحتی

مرا بگوی که طوق عراق در چه خورست