شمارهٔ ۲۴۱

عشقِ تو از در درآمد در میانِ جان نشست

دستِ بی رحمی گشاد و زیرِ پایم کرد پست

جامِ غم در داد و مستم کرد و با دیوانگی

چون بود دیوانه آن گاهی که باشد نیز مست

عشق مردِ پخته خواهد خام بودم من مگر

آتشی زد در وجودم تا ز خام و پخته رست

از خودم بیگانه کرد و با خودم کرد آشنا

لاجرم جستم هم از خویش و هم از بیگانه جست