شمارهٔ ۲۴۳

یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست

یاری چنان دریغ که بگذاشتم ز دست

حیف است دست باز گرفتن ز مهربان

خاصه چه مهربان بتِ خوش باشِ خوش نشست

یک دم خیالِ او ز دو چشمم نمی رود

زیرا تمام مستم از آن چشمِ نیم مست

گر گویمش دمی ز نظر رفته هست نیست

ورگویم از غمش دلم آزرده نیست هست