شمارهٔ ۲۴۹

جماد بی خبرست از خروشِ بلبلِ مست

به باغ باده خورد هر که را حیاتی هست

ز عیش بهره ندارد کسی که وقتِ بهار

به پایِ گل نگرفته ست جامِ باده به دست

خوش آن خورد که به شب خیزد و به گه خفتد

نه آن که روز برآید ز خواب باز نشست

صبوح سنّتِ اهلِ دل است خاصه چنان

که آفتاب بر آید فرو شود سرمست