شمارهٔ ۲۵۳

چه کنم با دلِ شوریدهء دیوانهء مست

که دگر باره سرآسیمه شد و رفت از دست

پیش از این گر به‌جوانی قدمی می‌رفتی

گفتمی آری در طبعِ جوان شوری هست

باز پیرانه سرم واقعهٔی پیش آورد

که نخواهد ز بلایی که در افتاد برست

گفتمش توبه کن ای غافل از این دل‌بازی

کرد و ناکرد همان است و همان باز شکست