شمارهٔ ۲۶۶
کُشتی از بس انتظارم آه دوست
بیش از این طاقت ندارم آه دوست
با تو می دانی که چون خو کرده ام
بی تو پس چون طاقت آرم آه دوست
تا تو رفتی از کنارم بود و هست
پر سرشکِ خون کنارم آه دوست
چشمِ بد ناگاه بر هم زد چنین
همچو زلفت روزگارم آه دوست
کُشتی از بس انتظارم آه دوست
بیش از این طاقت ندارم آه دوست
با تو می دانی که چون خو کرده ام
بی تو پس چون طاقت آرم آه دوست
تا تو رفتی از کنارم بود و هست
پر سرشکِ خون کنارم آه دوست
چشمِ بد ناگاه بر هم زد چنین
همچو زلفت روزگارم آه دوست