شمارهٔ ۲۸۰

ز مستی تا دل آرامم برفته ست

همه رونق ز ایّامم برفته ست

به دوران ها نیاید در گلستان

چنان مرغی که از دامم برفته ست

ثبات و عقل و تمییزم نمانده ست

قرار و صبر و آرامم برفته ست

نمی خواهم دگر صهبا و صحرا

نشاط از مشربِ جامم برفته ست