شمارهٔ ۲۸۲

هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ست

درد که درمان پذیر نیست شگفت است

هر کسَم از علّتی بگفت علاجی

نیش به ظاهر زدند و ریش نهفته ست

بر که کنم اعتماد و با که بگویم

کاین دلِ بی چاره را چه درد گرفته ست

هم برِ لیلی برم حکایتِ مجنون

آن شنود ماجرایِ شب که نخفته ست