شمارهٔ ۳۰۲

عذابی چو مهجوری از دوست نیست

خیال ار تصور کنی اوست، نیست

و گر تو بر آنی که از روزگار

سر و کار من بی تو نیکوست ، نیست

چنان زار شد از نزاری تنم

که بر استخوانم به جز پوست نیست

مکن این تصور که مسکین دلم

بر آن طاق جفت دو ابروست، نیست