شمارهٔ ۳۱۹

علم الله که دگر طاقت هجرانم نیست

بی وجودت فرحی در تن بی جانم نیست

جمع چون باشم و آسوده دل و خوش خاطر

دیر شد تا به کف آن زلف پریشانم نیست

شدم از نقش خیال تو چو سوزن باریک

میکشم درد و سر رشته به فرمانم نیست

گر اشارت بود از دوست چه باک از دشمن

روی در کعبه بود خوف بیابانم نیست