شمارهٔ ۳۲۱

کیست کز سودای تو از خان و مان آواره نیست

آخر ای جان آن دلِ سنگت ز سنگ خاره نیست

بی دلان در عرصه ی کوی تو سرگردان عشق

هم چو من هستند امّا هم چو من بیچاره نیست

میرِ دادی نیست ور باشد مجال آن که راست

کز تو فریادی کند مظلوم را این یاره نیست

در جهان هستند قتّالان بی رحمت بسی

لیک همچون چشم مست شوخ تو خون خواره نیست