شمارهٔ ۳۲۳

رهِ عشّاق سپردن به دل آزاری نیست

جز به دل سوزی و دل جویی و دل داری نیست

چه کنم با دل شوریده که از بدو وجود

مست جامی ست که امّید به هشیاری نیست

چون تبرّا و تولّا به مشعبد گهِ عشق

بازیی نیست که از حقّه برون آری نیست

چاره تسلیم و رضا بیش مگو از من و ما

هیچ تدبیر دگر تا که بنسپاری نیست