شمارهٔ ۳۳۱

شب فراق که را طاقت شکیبایی ست

عذاب مردم عاشق بلای تنهایی ست

در آمدیم ز پا ای فراق مردم خوار

به پنجه ی تو که را بازوی توانایی ست

غراق و ارمن و ایران به پا فرو کردم

هنوز در سرم آشوب آن بخاراییست

خبر نمی رود از حال من که فریادم

به گوش خلق رسد کان غریب سودایی ست