شمارهٔ ۳۳۵

مرا ز دوست به زنجیر باز نتوان داشت

به دفع وعده و تاخیر باز نتوان داشت

رها کنید مرا عاقلان چه میخواهید

قضای رفته به تدبیر باز نتوان داشت

مریض را که اجل می برد مترسانید

ز موج بحر که تقدیر باز نتوان داشت

مرا اگر همه عالم به قصد برخیزند

به تیغ از آن قد چون تیر باز نتوان داشت