شمارهٔ ۳۳۸

چه فتنه بود که در عید گه جنان بگذشت

سواره بر من مسکین ناتوان بگذشت

سلام کردم و پرسید کای فلان چونی

همین بگفت و به شبدیز بر ، روان بگذاشت

چه گویمت ز سخن گفتنش که شیرینی

بغایتیست که آخر بدان دهان بگذشت

به سرو چون کنم ش مشتبه چه گویم

من این خطا نپسندم که بر زبان بگذشت