شمارهٔ ۳۴۶

دریغ عمر که بی روی آن نگار برفت

در انتظار شد و ایام و روزگار برفت

سزا همین بود آن را که یار بگذرد

ولی چه فایده کز دستم اختیار برفت

به قهستان در، از آرام دل جدا گشتم

چنان که خون ز دو چشمم هزار بار برفت

بر اعتماد جگرخواره ای دگر بودم

خبر رسید که او هم ز سبزوار برفت