شمارهٔ ۳۵۳

خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفت

بسوخت وز جگر تشنه آب بازگرفت

گر اندکی به شراب و سماع میلم بود

سماع باز ستاند و شراب بازگرفت

به من بر ید محبت ز ابتدای ازل

پیام عشق بداد و جواب بازگرفت

چو مرغ شب نظرم تاب آفتاب نداشت

و گر نه چند ره از خور نقاب بازگرفت