شمارهٔ ۳۵۹

به جفتِ چشمِ سیاه و به ابروی طاقت

که در فراق تو ام نیست بیش از این طاقت

هلاک می شوم آخر بیا و دستم گیر

که پاد زهر دل است آن لب چو تریاقت

مگر هم ایلچیِ آه صبح گاهیِ من

بر تو آید و باز آورد ز ییلاقت

به زندگانی خویش از تو راحتی نبود

مرا اگر بنمیرد رقیب ایقاقت