شمارهٔ ۳۷۰

یک نفسی بیا که بر دیده و سر نشانمت

چند به زاری و شفاعت بر خویش خوانمت

روزی اگر قدم به بیغوله ی بنده در نهی

جان و دلی به صدق در هر قدمی فشانمت

هر چه خلایقند اگر قصد کنند مجتمع

با همه دیده وا نهم وز همه وا ستانمت

این همه لاف می زنم بو که ز در نرانی ام

این همه جهد میکنم بو که به خود رسانمت