شمارهٔ ۳۷۴

به دیدار تو مشتاقم به غایت

ندارد آرزومندی نهایت

اگر خواهی توانی تافت بر ما

عنانی از سر لطف و عنایت

بیا بنشین دمی با ما چنان کن

که شوری بر نخیزد زین حکایت

شنیده ستی که در افواه باشد

گِل نم دیده را آبی کفایت