شمارهٔ ۳۸۹

کس نداند که مرا با که سر وکار افتاد

گر چه در عشق چنین واقعه بسیار افتاد

غرّه بودم به شکیبایی و خود بینی عقل

برق عشق آمد و در خرمن پندار افتاد

شوق غالب شد و وجدم به خرابات کشید

لاجرم ولوله در خلق به یک بار افتاد

حسن در مکتب عشق آمد و بر لیلی تافت

سوز در سینه مجنون گرفتار افتاد