شمارهٔ ۳۹۰

چه شور از آن لب شیرین که در جهان افتاد

ز قامتت چه قیامت که در زمان افتاد

میان ما و شما وعده ی کناری بود

تو با کنار شدی فتنه در میان افتاد

بسوخت صفحه رویم ز آب گرم سرشک

که آتشم ز تو در مغز استخوان افتاد

مگر غم تو که یک دم نمی شود غایب

به قرعه بر من مسکین ناتوان افتاد