شمارهٔ ۴۰۱

تا نیستی در آمد و هستیِ ما ستد

هم صبر در حجاب شد از ما و هم خرد

ما عاشقانِ کویِ خرابات دم زنیم

کز زاهدانِ صومعه بویِ وفا نزد

از حرص و آز تن به عنا در نداده ایم

هم چون درختِ توت لگد خورده از قفد

دیوانگانِ ملکِ خداییم و خلق را

در ما ز راهِ عقل تصرّف نمی رسد