شمارهٔ ۴۱۳

به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر دارد

دهانی چون لبِ شیرین لبانی چون شکر دارد

کجا شد عیسیِ مریم بیا گو معجزِ دم بین

که در هر حرف پنداری نهان جانی دگر دارد

نظر تا بر وی افکندم ز سر تا پای در بندم

سرِ او دارم از عالم ندانم اون چه سر دارد

چه داند هر هوس ناکی کمالِ حسنِ لیلی را

کسی داند که چون مجنون دلی صاحب نظر دارد