شمارهٔ ۴۱۴

هم چو من دل بری که جان دارد

کس ندانم که در جهان دارد

دل برِ من مگر همه جان است

نه چو انسان که جسم و جان دارد

چشم او گر نه سر به سر شوخ است

پس چرا هم چو روح آن دارد

باده و انگبین و آبِ حیات

هر سه اندر یکی مکان دارد