شمارهٔ ۴۱۷
که دست از هوایِ تو بر سر ندارد
که چشم از فراقت به خون تر ندارد
جمادست نه جانور هر که شوری
ز شیرینِ عشقِ تو در سر ندارد
درین آشیان خانه مرغی نبینم
ز شوقِ تو بر بالِ جان پر ندارد
دگر در خرابات رندی ندیدم
که بر کف ز یادِ تو ساغر ندارد
که دست از هوایِ تو بر سر ندارد
که چشم از فراقت به خون تر ندارد
جمادست نه جانور هر که شوری
ز شیرینِ عشقِ تو در سر ندارد
درین آشیان خانه مرغی نبینم
ز شوقِ تو بر بالِ جان پر ندارد
دگر در خرابات رندی ندیدم
که بر کف ز یادِ تو ساغر ندارد