شمارهٔ ۴۱۸

چرا افسرده معذورش ندارد

که یاری از سرِ دردی بزارد

برون آمد ز خود عاشق و لیکن

ز کویِ دوست بیرون شو ندارد

نخواهم تا چه خواهد کرد دیگر

دلی دارد به دل داری سپارد

عجب از زاهدِ دل مرده دارم

که خود را هم ز مردم می شمارد