شمارهٔ ۴۲۱

چه دردست این که آرامی ندارد

چه دورست این که انجامی ندارد

نگه کردم به دنیا ذرّه یی نیست

که از خورشید اعلامی ندارد

ندیدم هیچ صاحب دل ندیدم

که بر کف هم چو جم جامی ندارد

به واجب عزّتِ درویش می دار

که سلطان است اگر شامی ندارد