شمارهٔ ۴۲۲

نه بخت با منِ مسکین سری به ره دارد

نه یارم از منِ بی چاره یاد می آرد

بیا و بر ورقِ رویِ زعفرانم بین

که دیده ژاله به رخ بر چو لاله می بارد

مراد حاصل و من غافل و همین باشد

سزایِ آن که شبِ وصل شکر نگزارد

شبِ وصال تو بوده ست قدر و من مدهوش

خیال مست نباشد چنان که پندارد