شمارهٔ ۴۲۶

یکی را دوست می دارم که چون من سد رهی دارد

ندانم تا ز حالِ من کم و بیش آگهی دارد

گرم سر می رود نتوانم از کویش گذر کردن

خداوندست و بر جان و دلم فرمان دهی دارد

خیالِ محض بین باری کزو وصلی طمع دارم

محال اندیش را سودا چنین بر ابلهی دارد

چو رشکِ آفتاب و غیرتِ سروست چون گویم

جمالِ آفتاب و قامتِ سروِ سهی دارد