شمارهٔ ۴۲۸

عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد

هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد

بی ذکرِ او وبال است گر یک سخن بگوید

بی یادِ او حرام است گر یک نفس برآرد

حاسد به طعنه گوید کز دوست می شکیبد

من می روم و لیکن بختم نمی گذارد

سنگین دلان بخندند از بی قراریِ ما

رضوان اگر ببیند رویِ تو حالت آرد