شمارهٔ ۴۲۹

نه محرمی که پیامی به یار بگذارد

نه هم دمی که دمی خاطرم نگه دارد

چنان ستیزه نداند سپهرِ بی رحمت

که خون ز دیدۀ من دم به دم فرو بارد

جهانِ سست قدم ار شکسته حالی را

دمی ز سینه بر آرد به بام بگذارد

گر از درونِ پر آتش بر آورد آهی

به هر دو دست قضا در گلوش بفشارد