شمارهٔ ۴۳۹

یارم ز در درآمد و بر من سلام کرد

درباب التفات بسی احترام کرد

دل خود نبود با من و جانم ز بس شتاب

بر پای جست و از سر عزت سلام کرد

پیشش به سر دویدم ودر بر گرفتمش

حالی فرو نشست و هوای مدام کرد

گفتم به خون رز مشو آلوده زینهار

حیزی چه می کنی که خدایش حرام کرد