شمارهٔ ۴۶۵

همین که چشم ز خوابِ خمار بر هم زد

همه ولایتِ صبر و قرار بر هم زد

به یار گفتم بر هم مزن سرو کارم

جزین حدیث نگفتم که یار بر هم زد

گر از سبک سری و بی دلی زدم درِ وصل

هزار بن گهِ صبر انتظار بر هم زد

کجا رسم به کنار از میانِ او که خیال

به موجِ عشق میان و کنار بر هم زد